تبلیغات
سپاه قدس - خلبانانی که دوساعت پس از آغاز جنگ شهید شدند، به وطن باز می‌گردند

ابزار هدایت به بالای صفحه

 

 فقط چند ساعت از ظهر 31 شهریور گذشته بود كه هواپیمای محمد و خالد از پایگاه سوم شكاری همدان بلند شد. اما حالا بعد از 32 سال این دو خلبان كه یكی شیعه بود و دیگری اهل سنت، كم‌كم هوای نشستن در خاك میهن به سرشان افتاده است.

به گزارش رجانیوز، 13 فروردین ماه سال 1358 برای اولین بار شهر مهران توسط ارتش عراق بمباران شد. از آن روز تا یك سال و نیم بعد كه بعثی‌ها رسما به ایران حمله كردند، چندین درگیری بین نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی و هواپیماهای متجاوز عراقی شكل گرفت. 

پرواز با آلفارد، نشستن در كوت

31 شهریور 59 عملیاتی با نام انتقام از سوی نیروی هوایی ارتش طرح ریزی شد. قرار بود دو گروه پروازی به نام‌های "البرز" و "آلفارد" از دو پایگاه سوم شکاری همدان و پایگاه ششم شکاری بوشهر به پرواز درآیند. ابتدا در ساعت 16:30 نخستین گروه پروازی با نام البرز از پایگاه ششم به پرواز در می آمد و پایگاه هوایی شعبیه را بمباران می کرد. 
سپس در ساعت 17:25 گروه پروازی دوم با نام آلفارد از پایگاه سوم شکاری به پرواز در می آمد و پایگاه هوایی کوت را بمباران می کرد.

چهار فانتوم گروه اول بلند شدند. ارتش عراق كه انتظار این عملیات را نداشت غافلگیر شد و تا بخودش بیاید اهداف مد نظر بمباران شده بد تا حدی كه نقل میكنند خلبان هواپیمای چهارم به دلیل این که اکثر هدف ها منهدم شده بود، به سختی هدفی را پیدا و آن را منهدم می کند!

شهید محمد صالحی

اما كار گروه دوم سخت‌تر بود. پدافند عراق هوشیار شده بود و این كار را برای گروه پروازی آلفارد كمی دشوار می‌كرد. هدف آنها پایگاه هوایی کوت در استان میسان عراق بود كه طبق برنامه ریزی بمباران شد اما یک فروند فانتوم مورد هدف موشک پدافند زمین به هوای پایگاه کوت قرار گرفت.

بابای طلا

یكی از سرنشینان فانتوم ایرانی سرلشگر شهید خالد حیدری بود؛ او در سال 1329 در روستای قلقله از توابع شهرستان مهاباد متولد شده بود. او پس از سپری کردن دوره خدمت سربازی در آزمون ورودی دانشکده خلبانی شرکت کرد و با قبولی در این آزمون به نیروی هوایی و دانشکده خلبانی وارد شد. خالد حیدری پس از طی دوره یک ساله مقدماتی در ایران سال 1353 جهت فراگرفتن دوره‌های تکمیلی به مدت دو سال به امریکا اعزام شد و پس از آموزش پرواز با هواپیماهای تی 37 و تی 38 و اف 4 به عنوان خلبان شکاری به ایران بازگشت و پس از 6 ماه حضور در پایگاه یکم شکاری در سال 1356 به پایگاه سوم شکاری منتقل شد.

شهید خالد حیدری

همسر این شهید اهل سنت آخرین دیدارش با او را چنین روایت می‌كند: آخرین روز تابستان 59 در همدان پایگاه سوم شکاری نوژه بودیم. مرخصی داشت و در خانه ماند. به دلیل حمله هواپیماهای عراقی مرخصی‌اش لغو شده بود و باید می‌رفت. من مخالفت می‌کردم اما او مدام مرا قانع می‌کرد و اصرار به رفتن داشت.

نماد یادبود شهید خالد حیدری

یادم می‌آید روز اولی که عراق حمله کرد، بعد از دو ساعت که می‌خواست از خانه خارج شود، گفت:"من می‌روم شاید برگشتنی نباشم، نزد مادرم برو، اینجا امن نیست." ساکی که نقشه‌های جنگی‌اش در آن بود را برایش حاضر کردم و به خواست خودش تکه‌ای از موهای دخترمان "طلا" را برایش گذاشتم. هر کس یک بار شهید حیدری را می‌دید شیفته‌اش می‌شد و دوست داشت دوستی و دیدارش را ادامه دهد. وقتی شهید شد ما خبر نداشتیم. تا اینکه همه همرزمانش بازگشتند اما خبری از او نشد. ماموریت او خارج از مرزهای ایران بود و من همواره منتظر بازگشتش بودم.

امام قلبش درد می‌كند

پدر پانته‌آ دیگر خلبان فانتومی بود كه در دجله سقوط كرد و سالها بعد در عملیات لایروبی این رودخانه، لاشه‌اش بدست آمد اما هنوز خبری از خلبانهایش نبود. سرلشگر شهید محمد صالحی سال 1328 در تهران متولد شد؛ 4 برادر و یک خواهر بودند و محمد آخرین فرزند خانواده. «محمد» خیلی باهوش بوده و در سال 1346 در رشته پزشکی پذیرفته می‌شود اما به دلیل علاقه‌ای که به پرواز داشت، به نیروی هوایی ارتش رفت؛ او دوره آموزش اولیه را در ایران سپری کرده و برای تکمیل دوره تخصصی پرواز به آمریکا اعزام شد.

شهید محمد صالحی در آمریكا

وقتی که حضرت امام(ره) در بهمن 1357 وارد ایران شدند، محمد جزو نخستین افراد نظامی‌ بود که به دیدار ایشان رفت؛ وی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در پایگاه هوایی شهید نوژه و به ویژه افشای جریان کودتای نقاب که همان ابتدای انقلاب در پایگاه هوایی همدان (شهید نوژه) طراحی شد، نقش مهمی ایفا کرد.

شهید محمد صالحی

خود محمد خاطره‌اش درباره یكی از عملیاتهای مبارزه با ضد انقلاب غرب كشور را اینطور تعریف می‌كند: «با گروهی به قصرشیرین رفتیم. ضدانقلاب یکی از بال‌های هواپیمایم را زده بودند و با یک بال توانستم هواپیما را به پایگاه برسانم و از این سانحه جان سالم به در ببرم». بعد از این ماجرا، محمد مورد تشویق فرماندهان وقت قرار گرفت. آخرین دیدار او با خانواده‌اش هم رواتی خواندنی دارد:

«ظهر روز 31 شهریور 59 بود؛ همسرم به خانه آمده بود تا غذا بخوریم؛ برای ناهار کلم پلو درست کرده بودم؛ با توجه به حمله هواپیماهای بعث عراق، صدای انفجار در فضا پیچید. محمد به سرعت آماده شد تا برود؛ متوجه شدم که برای چه می‌رود؛ در منزل را بستم؛ به او التماس کردم؛ به پاهایش افتادم که نرود؛ اما محمد گفت: «من برای دفاع از مملکتم آموزش دیدم؛ الآن زمانی هست که من باید بروم برای دفاع از مملکت؛ نابود کردن بعثی‌ها برای ما فقط 10 دقیقه زمان می‌برد.»

از یک طرف هم دختر دو ساله‌مان گریه می‌کرد؛ او هم به پای پدرش افتاده بود؛ گریه‌های من هم نتوانست جلوی رفتن، محمد را بگیرد؛ همسرم با خواهش و آرامش دادن به من سعی کرد که مثل همیشه از خانه بیرون برود؛ ابتدا قرآن را بوسید؛ دخترم و مرا هم بوسید و رفت به پروازی که برگشتی، نداشت.»

پدر محمد یكسال فراق او. را تحمل كرد و مادرش دو سال. دو سال بعد از شهادت محمد، جمع محمد و پدر و مادرش جمع شده بود.

اما همسر و دختر شهید صالحی خاطراتی شندینی از او دارند. همسرش تعریف می‌كند: «بعد از قبولی دخترمان در دانشگاه، همین طور با شهید حرف زدم و گفتم: «ببین دخترمان بزرگ شده و می‌خواهد به دانشگاه برود»؛ همان شب در خواب دیدم که شهید با یک پَر بزرگی که در دست دارد، مرا باد می‌زند؛ او می‌خواست به من «خسته نباشید» بگوید.»

شهید محمد صالحی

یکی از خاطرات مربوط به نخستین روزهایی است که امام(ره) به ایران بازگشته بودند؛ از پایگاه شهید نوژه به خانه آمد؛ دیدم که چشم‌های «محمد» از شدت گریه قرمز و متورم شده است؛ جریان را پرسیدم و او گفت: «امام قلب‌شان ناراحت شده و الان در بیمارستان هستند».

همسرم برای سلامتی امام خمینی(ره) نماز حاجت خواند و از خدا خواست که شفای امام را بدهد. او برای سلامتی امام نذر کرده بود که گوسفندی قربانی کند.

وقتی حال امام(ره) بهتر شد، «محمد» می‌خواست نذرش را ادا کند. آن موقع هم پادگان آماده باش بود و پرسنل نمی‌توانستند از پایگاه هوایی همدان بیرون بروند اما در زمان کوتاهی خودمان را به کرج رساندیم و پس از ادای نذر، به همدان برگشتیم.

بابا را احساس می‌كردم

دختر شهید هم تعریف می‌كند: «در طول دورانی که من و مادر باهم زندگی ‌کردیم، با مشکلات متعددی روبرو ‌شدیم؛ شب‌ها قبل از خواب مسائل را به بابا می‌گفتم؛ بابا هم به خوابم می‌آمد و راهکار را نشان می‌داد. معمولاً هفته‌ای یک بار به قطعه 50 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) که یادبود 80 شهید جاویدالاثر نیروی هوایی است، می‌رویم. یادبود بابا هم در آنجاست؛ چند وقتی بود که در دلتنگی‌هایم به آنجا می‌رفتم و گریه می‌کردم؛ یک شب بابا به خوابم آمد؛ مرا در آغوش گرفت و گفت: تو هر کاری بخواهی من برای تو انجام می‌دهم؛ فقط تو گریه نکن؛ وقتی تو اشک می‌ریزی، بدن من می‌لرزد و عرش خدا تکان می‌خورد. صبح که از خواب بیدار شدم؛ احساسم این بود که آن دیدار رؤیایی حقیقی بود؛ چون هنوز بابا را احساس می‌کردم. یک بار هم مادر به شدت دچار کمردرد شد؛ طوری که نمی‌توانست راه برود و او را با ویلچر جابه جا می‌کردیم؛ پدرم به خوابم آمد و آدرس یک پزشک را داد؛ مشکل مامان با استفاده نسخه دارویی آن پزشک، برطرف شد»

شهید محمد صالحی در كنار دخترش

حالا 32 سال گذشته است. 32 سال از روزهایی كه مادر پانته‌آ برای دخترش هدیه می‌خرید و به او می‌گفت اینها را بابا برایت فرستاده است. 32 سال از زمانی كه خانواده شهید خالد حیدری چشم به راه او بدند و این اواخر خود را به نماد یادبودش در مهاباد سرگرم می‌كردند. و 32 سال از زمانی كه پیكر این دو شهید در قبرستانی در همان كوت عراق دفن شده بود و حالا دارد برای طواف به دور حرم ثامن الحجج(ع) در روز عرفه راهی مشهد مقدس می‌شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :




سپاه قدس
اگر از سرهایمان كوه ها بسازند در كتاب های تاریخ نخواهند خواند امام خامنه ای تنها ماند.
درباره وبلاگ

(هیچ جا امن تر از لانه گرگ نیست)


همه ما قاسم سلیمانی هستیم.
We’re all Qassem Suleimani.
نحن جمیعاً قاسم سلیمانی.
כולנו, קאסם סוליימני.
Nous sommes tous, Qassem Suleimani.
Wir sind alle, Qassem Suleimani.
Siamo tutti, Qassem Suleimani.
Мы все, Касем Suleimani.
ہم سب ہیں،قاسم سلیمانی.
Biz, tüm Kassam Süleymani konum.
हम सभी कर रहे हैं, Qassem Suleimani.
Είμαστε όλοι, Qassem Suleimani.
Vi er alle, Qassem Suleimani.
Lorem omnes Qassem Suleimani.
Sisi ni wote, Qassem Suleimani.
Сви смо, Кассем Сулејмани.

آری؛
همه ما قاسم سلیمانی هستیم.


sepahqods@yahoo.com

مدیر وبلاگ : sepahqods
نویسندگان
آمار وبلاگ